|
«عظمت اعتقاد بسته به ترديدهايي است كه ايجاد مي كند.»
[
آلبركامو
]
نمايشنامه ي «راستان» يك اثر تيپيكال كامل
اگزيستانسياليستي است.هرچند كه كامو هيچگاه خودرايك
اگزيستانسياليست نمي دانست.ولي بن مايه هاي فلسفه
اصالت وجود ازقبيل مرگ، زندگي، عشق وجايگاه ارزشي
هركدام وارتباطشان با يكديگر، ومقوله ي
جبرواختيارودشواري انتخاب يا به قولي«فاجعه ي انتخاب»
به مثابه منشا رنج آدمي،همه وهمه دراين نمايش حضوري
برجسته دارند.
«راستان» ماجراي گروهي ازحزب سوسياليست هاي انقلابي
روسيه است كه قصد دارند دوك اعظم راتروركنند.سه شخصيت
اصلي نمايشنامه عبارتنداز: ايوان كاليايف(يانك)كه
وظيفه ي پرتاب بمب به طرف كالسكه ي دوك اعظم رابه عهده
دارد،استپان فدوروف كه به تازگي اززندان محكومان به
اعمال شاقه گريخته وبه گروه ملحق شده است، و دورا
دولبوف.
حزب سوسيال رولوسيونر ياهمان سوسياليست هاي انقلابي كه
گروه فوق وابسته به آنند، حزبي خرده بورژوايي بود كه
دراواخر1901 تاسيس شد.آنها معتقد به ترورفردي وسوء قصد
بودند كه همين امر آنها را ازماركسيست ها دورمي كرد.
اين حزب تمام خصوصيات انقلابي گري خرده بورژوايي ونيمه
آنارشيستي را دارا بود.چنان كه لنين مي گويد، درشرايط
سرمايه داري، خرده بورژوازي از اقشارتحت ستم بوده كه
دائما زندگي شان با شدت وسرعت فوق العاده اي به وخامت
مي گرايد.به همين دليل پتانسيل انقلابي گري درآنها
وجوددارد ولي ازطرفي به دليل پايگاه متزلزل وجايگاه
طبقاتي شان نمي توانند ازخود متانت وانضباط وتشكل
وشكيبايي كارگران را بروز دهند.به همين دليل به آساني
به افراطي گري كشيده مي شوند.
استپان كه بيشتربه يك روبات مي ماند تا يك انسان
انقلابي فلسفه ي خودرا چنين فرمول بندي مي كند:«تا
روزي كه حتي يك اسير روي زمين باشد،آزادي زندان
است».وي معتقد به انضباطي مكانيكي وپيروي كوركورانه
ازحزب ورهبراست، بدون هيچ دلبستگي به آزادي ويا عدالت!
استپان سرشارازكينه ونفرت، وعاجزاز دوست داشتن،به
نظرمي رسد تمامي ارتباط خود با زندگي وزندگان را ازدست
داده است:«چند بمب براي به هوا فرستادن مسكو لازم
است؟»[ استپان]
ازنظراستپان اگرسازمان دستوردهدهركاري مجازاست.آن روزي
كه«تصميم بگيريم بچه ها را فراموش كنيم،حاكم بردنيا
خواهيم بود وانقلاب پيروزخواهد شد.» يا به عبارت
ديگربه شكل دشمنان خود درخواهيم آمد.اما دورا كه
هنوزازتوانايي دوست داشتن برخورداراست درجواب استپان
مي گويد:«و درچنين روزي انقلاب منفورعالم خواهدبود.»
به نظرمي رسد آنچه دورا رانجات داده است، عشق است.عشقي
انساني و زميني به يانك.به همين دليل است كه هنوزمي
تواند بگويد:«انسان، انسان است.دوك اعظم شايد چشمان
مهرباني داشته باشد.»
اما يانك كه درابتدا ودرپرده ي نخست نمايش هنوز
دربزنگاه انتخاب قرارنگرفته است، احساس خوشبختي مي
كند، به خوداطمينان دارد و ازنلرزيدن دست هايش مطمئن
است.
زندگي اين انقلابيون حرفه اي به گونه اي است كه ارتباط
آنها رابا مردمي كه ادعاي مبارزه براي شان رادارند، به
كلي قطع كرده است.رابطه ي يانك وبرخورد او با زنداني/
جلاد (فوكا) وديالوگ برقرار شده بين آنها كاملا
بيگانگي او رابامردم واقعي نشان مي دهد وبه روشني
معلوم مي سازدكه كه تصوير آرماني وخيالي «يانك»ها
ازتوده ها تاچه اندازه ازواقعيت دوراست. دورا مي
پرسد:«ما دورازمردم زندگي مي كنيم، دراتاق هاي دربسته
غرق درافكارخودمان ... آيا مردم مارا دوست دارند؟ آيا
مردم مي دانند كه ما عاشق آنها هستيم؟»
كامو زماني درباره ي قهرمان كتاب «نان وشراب»
نوشت:«قهرمان داستان با وارد شدن در زندگي ابندايي
دهقان هاي ايتاليا ازخود مي پرسد كه آن صورت عقيدتي كه
وي به عشق خودنسبت به اين مردم داده،آيا اورا از آنان
دورنكرده است؟»
آلبر كامو خود درباره ي نمايشنامه راستان نوشته است كه
درآن سعي داشته است،آدم هاي نمايش درنيرو وعقل داراي
قدرتي يكسان باشند وازاين نظرتعادلي ميان شخصيت هاي
نمايش وجودداشته باشد.ولي بلافاصله تاكيد مي كند
كه«خطاست اگرنتيجه گرفته شود... كه درقبال مسئله طرح
شده معتقد به ترك عمل هستم.من، كاليايف ودورا دوتن
ازقهرمانان نمايشنامه ام راتحسين مي كنم.» پس كامو
اعتقادي به حفظ «دست هاي نيالوده» آن هم بادوري ازعمل
نداشت.
دغدغه ي كامو آزادي وعدالت است وپيداكردن روشي براي
ايجاد تعادل ميان آنها.كامو مي گويد:«تاريخ مي گويد كه
ميان پيروزي عدالت يا حاكميت آزادي يكي را انتخاب بايد
كرد.»ويا«مسئله عبارت است ازآشتي دادن عدالت
وآزادي»كاموكه شديدا تحت تاثيراوضاع روسيه واستبداد
استاليني بود، براي گشودن اين گره كوراعلام مي
دارد:«فكرما اين است كه بايد عدالت را دراموراقتصادي
وآزادي را درامورسياسي حكمروا كرد.»
«آيا براي رسيدن به هدف توسل به هروسيله اي مجازاست؟»
اين يكي ديگرازپرسش هاي بنيادي نمايشنامه است.درمورد
توجيه وسيله توسط هدف كامو مي گويد:«ماهيچگونه تمايلي
به جهان خشونت وجنجال كه درآن بهترين انسان ها درجنگي
نوميدانه ازپاي درمي آيند، نداريم.ولي چون دعوا
آغازشده است بايد آن را به پايان رساند.»
متاسفانه كامو نه تنها ماركسيست نبود بلكه شديدا ضد
ماركسيست بود.ومي بينيم كه با اين مسئله برخورد درستي
ندارد.او وارد اين مقوله مي شود كه چه كسي آغازكننده ي
خشونت است واين تكيه گاه مطمئني براي يك تحليل درست
نيست.كامو نمي تواند ديالكتيك وسيله وهدف را درك
كند.آيا چون به هرحال خشونت وجود دارد، پس «دولت
انقلابي» هم بايد ازآن بهره برداري كند؟ آيا بدين
ترتيب نمي توان اعمال استالين رانيز به نوعي توجيه
كرد؟ آيا مي شود با روابطي غيرانساني جاده منتهي به
جامعه اي انساني را همواركرد؟مطمئنا پاسخ منفي خواهد
بود.ماركس مي نويسد:«انسان براي انسان والاترين ذات
است»بنابراين هيچ هدفي، اعمال غير انساني را توجيه نمي
كند.جداكردن مكانيستي هدف ازوسيله به هيچوجه ماركسيستي
نيست.استفاده وكاربرد وسايل عين هدف است.هدف درجايي
ازپيش حاضروآماده نيست تا ما باچنگ اندازي به هروسيله
اي خودرا به آن برسانيم . هدف انساني درحين مبارزه
وكاربرد وسايل است كه ساخته مي شودوشكل مي گيرد.هدف
بسته به راهي كه به آن مي رسيم، معنايش تغييرمي كند.
مسئله ديگر مقوله ي حق انتخاب وترديد است.يانك
درنخستين اقدام براي پرتاب بمب به كالسكه ي دوك اعظم،
با ديدن برادرزاده هاي كوچك دوك اعظم دچارترديد مي
گردد وفرصت پرتاب بمب ازدست مي رود.«ترديد»به عنوان
عامل آفريننده ي اضظراب ودلهره ازديگردغدغه هاي
اگزيستانسياليستي كامو است.ترديد «البته نه درايمان
انقلابي، بلكه درشيوه ي ابراز آن». به عقيده ي كامو«يك
انقلابي حقيقي هميشه گرفتارتناقض وترديد است»و«عظمت
اعتقاد بسته به ترديدهايي است كه ايجاد مي كند»
تنها آنچه كه بايد درانتها به ياد داشت،اين است كه
تنها مبارزان انقلابي،آنها كه درمتن عمل انقلابي قرار
دارند مي توانند وحق دارند نسبت به انتخاب «يانك»ها
داوري كنند.بايد درمهلكه بود ومجبور به انتخاب واتخاذ
موضع خاص شد تا بتوان درباره ي انتخاب هاي ديگران
داوري كرد.مجازات يا تبرئه ي همكاران
دشمن تنها حق مبارزان انقلابي است.هرداور
بي طرف درباره ي اين تصميم ها فاقد صلاحيت
است.
«م.دلاشوب»
|