|
محمد فرجي
هر
ضايعه وياهر معضل اجتماعي قبل از هر چيز دامن گير طبقه
كارگرو خانواده هاي كارگري است اگرمرض وبا مي آيد، اگر
سوانح طبيعي از جمله زلزله ياسيل وطوفان،بالا رفتن
دماي هوا، اعتيادومواد مخدر، آمار بالاي خود كشي و...
اين طبقه ي كارگراست که بايد تلفاتش را بشمارد. فرزاد
احمدي كارگرخباز يكي ديگراز بيچاره گان زمين است .
(افسوس كه مرا هيچ كسي ياد نكرد)
فرزاد احمدي نوجوان هفده ساله اي كه در استان كردستان
در روستاي شمسه ازتوابع شهرستان سقزمتولدشد.وي در
خانواده اي از طبقه محروم جامعه زندگي مي كرد.پدرش
فردي زحمتكش است كه در قطعه زميني همراه با
عمووپدربزرگش در آنجا كار مي كند.فرزاد دو برادر و سه
خواهر دارد كه يك خواهر و برادر از خود بزرگتر
دارد.تحصيلات دوران ابتداييش را در روستا به اتمام
رساند.سال اول ودوم راهنمايي را در شهر ادامه داد ولي
به علت اين كه به ادامه تحصيل علاقه نداشت ترك تحصيل
كرد. بنابراين ناچار مي شود كه به روستا برگردد و
همراه با پدر وعمويش مدتي را در مزرعه كار كند.
سرانجام به پيشنهاد داييش حدود چند ماه را در يك
نانوايي در داخل خود روستا كه سهمي از آن متعلق به
داييش بود مشغول به كار مي شود.
فرزاد گويا اين اواخر بسيارتغيير كرده بود. انگار كه
اين بارآگاهانه پيرامون خود را مي نگريست و دوران
كودكي را سپري كرده بود و اين بارمشكلات وكم و كاستي
زندگي را بخوبي لمس مي كرد.اين بار كه با آدم خلوت مي
كرد ديگر حرفهاي كودكانه نبود بلكه درد دل بود حرف
زندگي بود و گاهي هم در لابه لاي حرفهايش عاشقانه حرف
مي زد، مثل اين كه با اين وجود عاشق هم شده بود.كم كم
معلوم شد جدي حرف مي زند وبا اين كه شوخ طبع بود اما
در اين موارد با كسي شوخي ندارد واز ته دل آنچه را لمس
كرده بيان مي كند.با دوستان وهم سن و سالان خود صميمي
تر و نزديكترشده بود و بعضي مواقع با آنها گپ مي زد
شايد كه نمي خواست به اين زوديها خود را ببازد.
احساسات فرزاد فراتر مي رفت. درداخل ده يكي از هم
سالانش از لحاظ ذهني تا حدي مشكل داشت با وي دوستانه
وبطورصميمي برخورد مي كرد بخاطراينكه احساس كمبود نكند
وبراي اين كار مورد نكوهش دوستانش قرار مي گرفت ولي در
عوض به آنها پاسخ مي داد مگر نه اينكه او يك انسان است
وهمانند ما داراي احساس و خواهان عاطفه است.آري او
ارزش و بهاي انسان را از ناهمواري پيرامون خود تجربه
ودرك كرده بود.
موقع بامداد در يك روزبرفي از بلندگوي مسجد خبر مي
دهند كه خانه صديق آتش گرفته اهالي ده بايد آتش
را مهار سازند.صديق يك مرد ميانسالي بود كه در جواني
بخاطر اينكه عاشق دختري شده بود كنترل اعصاب خود را تا
حدودي از دست داده بود با اين وجود آزارواذيتي براي
كسي به وجود نمي آورد ولي به همين خاطر تا پايان عمر
مجرد بود و درخانه اي تنها زندگي مي كرد. خلاصه اين كه
مردم اورا از داخل خانه اش درحالي كه خفه شده بود
بيرون آورده وخاكسپاري مي كنند. آن روز براي كمتر كسي
از اهالي ده تاثير برانگيز بود گويي كه اتفاق خاصي رخ
نداده ولي فرزاد با تمام وجود آن روز را درك
كرده و به صورت خاطره اي تلخ هميشه از آن ياد مي كرد
وبه دوستان خود مي گفت راست است كه مي گويند:" دو چيز
در دنيا ندارد صدا ننگ ثروتمندو مرگ
گدا".
فرزاد بعضي شبها تنهايي سر قبر وي مي رفت و برسر آن مي
گريست گويي كه انسان تنها به صرف انسان بودن بها
ندارد.
فرزاد مانند هر جواني انتظارات و شرايط خود را داشت كه
در يك خانواده سنتي اين خواسته ها گنجانيده نمي شد از
اين رو حلقه مشكلات بروي تنگ تر مي شد.فرزاد در بيست
ويكم فروردين سال 85 طبق معمول از كار بر مي گردد
سرحال و شاداب با دوستان مي گويدو مي خندد در نظراو
شايد اين روز يا بهتر بگويم اين شب متفاوت از شبهاي
ديگر نيست يانه!كسي فرياد او را كه از گلوي دربندش به
وسيله طناب آويزان شده به درخت بالاي ده ديگر نمي
شنود.
يا نه!گوش شنوايي در ميان جمع تماشاچي قادر به شنيدن
صدايش نيست. يا نه!بهاي آدمي تا همين حد است.
اميدواريم ياد و نام او هميشه زنده بماند و پيشمرگي
باشد در جهت تحول فكري ودروني ما چه در حوزه فردي و چه
اجتماعي و به دست آوردن ارزش واقعي
انسانها.تاديگرانساني به مرگ محكوم نشود.
|